همه را از دست داده بود، پدر، مادر، همسر، پدربزرگ، مادربزرگ، عمو، عمه، شوهرعمه و باقی آن دوازده نفری که دلبسته هم بودند. خانواده میرزایی از دههها قبل در آن زمین ریشه داشتند.
او در یک روز همسر، پدر، مادر و تعداد زیادی از نزدیکترین اعضای خانوادهاش را از دست داد؛ آدمهایی که هر کدام برای آینده برنامهای داشتند و رویایی در سر میپروراندند. حالا از آن خانه، آن کسبوکار در آستانه افتتاح، آن جهیزیههای خریداری شده و آن دورهمی خانوادگی که قرار بود شب برگزار شود، تنها روایتهایی باقی مانده است که با مکثهای طولانی و صدایی که گاهی میشکند، بازگو میشود.